هیچی نمیفهمم

دروود

کلا نمیدونم بیام اینجا چی بنویسم.

قبلا دوست داشتم کتاب بخونم. هر چی میشنیدم میرفتم دنبالش و احساس میکردم اگه نرم به خودم ظلم کردم. باید خودمو رشد میدادم.

شاد میبودم.

اینا برام باید شده بودن. حتی تو بدترین شرایط خودم و هر کدوم از اعضا خانوادم که کم هم نبودن. نه شدتش و نه زمانش.

اما حالا دیگه از خودم هیچ توقعی ندارم.

هیچ تقلای بیهوده ای هم نمیکنم‌

هستن کتابهایی که شنیدم و نخوندم. خوندم و نفهمیدم. فهمیدم و به روی خودم نیاوردم.

دیگه حتی فیلم های چرت صدا و سیما هم با تکرار میبینم.

دیگه هیچی نمیفهمم...

چیزایی که میدونم اینان:

پام درد میکنه...

فردا بازتوانی دارم. میرم.

بابام هنوز بستریه. فردا هم نمیتونم برم سر خاک داداشم

درسام تلنبار شده و خیلی هم سختن.

کلا حیرونم...

و تنها چیزی که از گذر این روزا خور درک میکنم اینه که "درد دارم و دلتنگم... هردوش خیلی..."!!

/ 2 نظر / 84 بازدید
masterazar

کافیه فقط خودت باشی ، از خودت بنویس از کار های روزمره ، از افکارت ، از اتفاقاتی که برات پیش میاد